یاسمن

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

 

و او حکایت بازگو کرد.

 

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

 

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

 

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

 

- آفرین غلام دانا.

 

- خدا چه میپوشد؟

 

- رازها و گناه های بندگانش را

 

- مرحبا ای غلام

 

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

 

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

 

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

 

- چه کاری ؟

 

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

 

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

 

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

 

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

 

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

 

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

مردی با اسب و سگش در جاده*ای راه می*رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه*ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت*ها طول می*کشد تا مرده*ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

 

پیاده *روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می*ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می*شد و در وسط آن چشمه*ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه *بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"

 

دروازه*بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

 

- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه*ایم."

 

دروازه *بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می*توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می*خواهد بوشید."

 

- اسب و سگم هم تشنه*اند.

 

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

 

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه*ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه*ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می*شد. مردی در زیر سایه درخت*ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

 

مسافر گفت: " روز بخیر!"

 

مرد با سرش جواب داد.

 

- ما خیلی تشنه*ایم . من، اسبم و سگم.

 

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ*ها چشمه*ای است. هرقدر که می*خواهید بنوشید.

 

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی*شان را فرو نشاندند.

 

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می*توانید برگردید.

 

مسافر پرسید: فقط می*خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

 

- بهشت

 

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

 

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

 

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می*شود! "

 

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می*کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می*مانند...

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند

وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید : آیا می توانی پس از این همه تحصیل بگویی چگونه می توان درک کرد خدا در همه چیز وجود دارد ؟
پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس ...
اما پدرش گفت این هایی که می گویی خیلی پیچیده است راه ساده تری نمی دانی ؟
پسر گفت : نمی دانم پدر من مرد با فرهنگی هستم و برای توضیح هر چیزی باید از فرهنگ و آموخته هایم استفاده کنم !
پدر ناله کرد : من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم !
بعد دست پسرش را گرفت و او را به آشپزخانه برد ظرفی را پر آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت . بعد همراه پسرش به شهر رفتند .
بعد از برگشت پدر به پسرش گفت ظرف نمک را بیاور و به او گفت : نمک ها را می بینی ؟
پسر گفت : نه نامرئی شدند !
پدر گفت : کمی از آب بچش !
پسر گفت : شور است !
پدر گفت : سال ها درس خواندی و نمی توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد . من ظرف آبی برداشتم اسم خدا را گذاشتم نمک و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی سواد هم می فهمد . پسرم لطفا دانشی که تو را از مردم دور می کند کنار بگذار و دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند .

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

حکمت وزیدن باد رقصاندن ریشها نیست امتحان ریشه هاست

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

خداوند زمین را مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای که فکر می کنی به آخد دنیا رسیدی درست در نقطه آغاز هستی

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم امیدوارم که همتون خوب باشین دلم خیلی واسه همتون

تنگ شده راستش می خوام ازتون خداحافظی کنم یه مدت می خوام نباشم همه چیز

خوبه اما کمی دلم گرفته و خسته ام دستم به ونوشتن نمی ره  می خوام یه کم به

زندگی شخصیم برسم امتحاناتم هم نزدیکه و به خاطر انتخابات از اردیبهشت شروع

می شه وبدا به حال ما تنها چیزی که ازتون می خوام اینه که واسم دعا کنید

خانمی گلم ، غزال مهربانم ،نیکی جونم ،ماه بانو ی عزیزم ،سما جان،دلم خیلی زیاد

واستون تنگ می شه خیلی زیاد، و ازتون می خوام واسم دعا کنید من همیشه منتظر 

 پست های جدیدتون هستم و همیشه می خونمتون حتی اگر نظر نذارم

البته لطفا کسی از دستم دلگیر نشه که اسم بقیه رو ذکر نکردم من همه کسانی که

در اد لیستم هستند می خونم اما این چند نفر جایگاه دیگری برایم دارن همتون رو به

خدای بزرگم می سپارم،دوستون دارم ماچ

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات ()


Design By : Pichak